مباد ...خبر به دورتــرین نقطه ی جهان برسد
دل داده ام بــر بـــاد ، بـر هـر چـه بـادابـاد مجنـون تر از لیـلی ، شیـرین تر از فرهـاد ای عشــق از آتـش ، اصـل و نسب داری از تــــیــــره ی دودی ، از دودمـــان بــــاد آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر از بــوی تــو آتــش ، در جــان بــاد افــتــاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کـوه بی فرهـاد ، کـاهی به دست باد هفتــاد پشـت مـا ، از نـسـل غــم بـودنـد ارث پــــدر مــــا را ، انـــــدوه مــــــادر زاد از خـــاک مـــا در بـــاد ، بــوی تـو می آید تنــها تـو می مـانی ، ما می رویم از یــاد ( قیصر امین پور )
بیــا... در کوچه شهریور ، انتهای خیابان تابستان منتظر قــدم هایت هستم... بیــا... تا با هم بودنمان را به رخ پاییــز بکشم... بیــا تا که دلتنگی هایم بــرگ ها را به مرگ وادار نکند... بیــا...
گــــفته باشــــم !.!.! . چقدر جالب ! فقط یه نفر میتونه آرومت کنه چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد ! افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست... قرعه کشی تمام شد… هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی ؛ مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی … ! آدم ها عادت می کنند ! به هر چیزی ! حتی به خنجر هایی که از پشت می خورند !
لحظه ها می گذرد ، و من اینجا تنها ، همه شب دور از تو ، به تو می اندیشم ...
به تو ای محرم راز ، به تو ای آیه ی ناز ، به تو ای آهوی وحشی که کنی دل را رام ... به تو ای باغ پر از گل ؛ گل شب بو ، گل یاس ، به تو می اندیشم ... برای مشاهده ی ادامه ی شعر ، به ادامه مطلب بروید!
هر چقـدر این روزهـا دستـان من تنهــاتـرند چشم هایت شب به شب زیبــاتر و زیبـاتـرند! راز داری های من بیهوده است . این چشم ها از تمــام تـــابـلــو هــای جهــان گـویــاتـرند... من پَــر کـاهـی به دست باد پاییــزم ولی چشـم های روشنت از کهــربا گیـراتــرند... یک قــدم بـردار و از طوفـان آذر پس بگیر بــرگ هایی را از شـلاق بــاران ها تَـرند...! بـاد می آید ، درخت نـارون خــم می شود. شـاخه های لخـت از دستـان من تنهــاتـرند....
وگر دست محبت سوی کس یاری، که سرما سخت سوزان است! نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک . پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
هرکسی شعر تو خواند دیگر از قیصر و سهراب برید... درد هم پیش تو "درمان" دارد وزن اشعار تو "باران" داند... واژه هر بار به دستان تو ایمان آرد به تمنا گویم! باز هم شعر بگو... آیه ای عشق از این حس لطیف سوره ای از دل پاک بازهم شعر بگو...که تو عشقی شاید... باتو باید.... باید... مثل باران حرف زد...
از پس شیشه عینک ، استاد ، سرزنش وار به من مینگرد! باز در چهره ی من میخواند که چه ها بر دل من میگذرد... می کند مطلب خود را دنبال... :" بچه ها عشق ، گناه است ، گناه! وای اگر بر دل نو خواسته ای، لشکر عشق بتازد بی گاه..." می نشینم همه ساعت خاموش. با دل خویشتنم دنیاییست ساکتم گرچه به ظاهر اما... در دلم با غم تو غوغاییست! مبصر امروز چو اسمم را خواند ، بی خبر داد کشیدم : غایب...! رفقایم همگی خندیدند ! که جنون گشته به طفلک غالب...! بچه ها هیچ نمی دانستند ، که من آنجا و دلم جای دگر... دل آنهاست ولی درس و کتاب ، دل من در پی سودای دگر... من به یاد تو و آن روز بهار ، که تو را دیدم در جامه ی زرد...! تو سخن گفتی اما نه ز عشق ! من سخن گفتم اما نه ز درد ! من به یاد تو و آن خاطره ها... یاد آن دوره که بگذشت چو باد... که در ای� وقت به من مینگرد ، از پس شیشه ی عینک استاد...!
برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند
عشق یکباره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛
واقعیت این است که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند
بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی
جای گیرد، آب و نور کافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت کشی کنیم، آن را
تغذیه کنیم و مستمراً به آن رسیدگی نماییم.
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|